
₪ سکوت کن، سکوت کن، سکوت حرف آخره...
کسی میگوید "آری"
به تولد من
به زندگیم
به بودنم
ضعفم
ناتوانیم
مرگم
کسی میگوید "آری"
به من
به تو،
و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من
شنیدن پاسخ تو
خسته نمیشود...
.: مارگوت بیکل، برگردان احمد شاملو :.
Photo : Ryan Smith
این چند وقته مثله خورهها افتادم به مقاله خوندن تو زمینه نرم افزار. داشتم مقالهای در مورد الگوهای طراحی میخوندم که توش نویسنده از کلی لطایفالحیل برای توضیح این مقوله استفاده کرده بود. یه جا اشاره کرده بود به یکی از اصول اساسی RUP که می گه "اگر به مشکلات حمله نکنید، آنها به شما حمله خواهند کرد". در ادامه برای توضیح بیشتر داستانی از کتاب قصههایی برای پدران، فرزندان، نوه ها که گردآورندش پائولو کوئلیوست آورده بود، خیلی جالب و آموزنده بود، منم که همواره در پی خر مردهای میگردم که ترتیب نعلشو بدم گفتم واستون پستش کنم دور هم حالی ببریم. داستان از این قرار که...
استاد بزرگ و نگهبان، مراقبت از یک صومعه را بین خود تقسیم کردند. چندی بعد نگهبان در گذشت و باید کس دیگری را جایگزین او می کردند. استاد بزرگ همه شاگردها را جمع کرد تا مشخص کند افتخار کار در کنار او، نصیب کدام یکی از آنها خواهد شد.
استاد بزرگ گفت: مسالهای را مطرح میکنم، کسی که اول این مساله را حل کند، نگهبان جدید معبد خواهد بود.
بعد نیمکتی در وسط تالار گذاشت. روی نیمکت، گلدان سفالی گرانبهایی گذاشت که گل سرخی در آن قرار داشت.
استاد گفت: مساله این است...
شاگردان حیران به گلدان نگاه کردند. به طرح های پیچیده و نادر روی سفال، به تازگی و زیبایی گل. منظور چه بود؟ چه کار باید می کردند؟ معما چه بود؟
پس از چند دقیقه، یکی از شاگردها برخاست، به استاد و شاگردهای پیرامونش نگاه کرد، و بعد مصممانه به طرف گلدان رفت و آن را روی زمین انداخت و شکست!
استاد گفت: تو نگهبان جدید مایی.
وقتی شاگرد به جای خودش برگشت، استاد بزرگ توضیح داد:
من خیلی واضح توضیح دادم، گفتم که مسالهای پیش روی شما می گذارم. یک مساله، هر چه هم که زیبا و شگفت انگیز باشد، باید از پیش رو برداشته شود. مشکل، مشکل است. میتواند یک گلدان سفالی بسیار کمیاب باشد. میتواند عشق زیبایی باشد که دیگر برای ما معنایی ندارد. میتواند راهی باشد که باید آنرا ترک کنیم، اما اصرار داریم به راهمان ادامه بدهیم، چون به ما آرامش میبخشد. تنها یک راه برای از میان برداشتن مشکل وجود دارد، "حمله مستقیم به آن". در این لحظه نمیتوان دلسوزی کرد، نباید بگذاریم که جنبه های زیبا و شگفت انگیز تعارضی که پیش روی ماست، ما را وسوسه کند.

Photo : Newmann
نگاه کردنش رو دوست دارم
بهم غرور میده
اینقدر خیرش میشم تا نگاهم رو ذوب کنه
اینقدر که طلیعههاش از چشمام سر بره
اونوقت منم قدر دو، سه قطره میشم بازتابش...

