تبليغاتX
خانه من | My Home .: SRZ Personal Weblog :.

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست، تیریست بی نشانه که از شصت می رود... 

Photo : Ryan Smith

این چند وقته مثله خوره­ها افتادم به مقاله خوندن تو زمینه نرم افزار. داشتم مقاله­ای در مورد الگوهای طراحی می­خوندم که توش نویسنده از کلی لطایف­الحیل برای توضیح این مقوله استفاده کرده بود. یه جا اشاره کرده بود به یکی از اصول اساسی RUP که می گه "اگر به مشکلات حمله نکنید، آنها به شما حمله خواهند کرد". در ادامه برای توضیح بیشتر داستانی از کتاب قصه­هایی برای پدران، فرزندان، نوه ها که گردآورندش پائولو کوئلیوست آورده بود، خیلی جالب و آموزنده بود، منم که همواره در پی خر مرده­ای می­گردم که ترتیب نعلشو بدم گفتم واستون پستش کنم دور هم حالی ببریم. داستان از این قرار که...

 

استاد بزرگ و نگهبان، مراقبت از یک صومعه را بین خود تقسیم کردند. چندی بعد نگهبان در گذشت و باید کس دیگری را جایگزین او می کردند. استاد بزرگ همه شاگردها را جمع کرد تا مشخص کند افتخار کار در کنار او، نصیب کدام یکی از آنها خواهد شد.

استاد بزرگ گفت: مساله­ای را مطرح می­کنم، کسی که اول این مساله را حل کند، نگهبان جدید معبد خواهد بود.

بعد نیمکتی در وسط تالار گذاشت. روی نیمکت، گلدان سفالی گرانبهایی گذاشت که گل سرخی در آن قرار داشت.

استاد گفت: مساله این است...

شاگردان حیران به گلدان نگاه کردند. به طرح های پیچیده و نادر روی سفال، به تازگی و زیبایی گل. منظور چه بود؟ چه کار باید می کردند؟ معما چه بود؟

پس از چند دقیقه، یکی از شاگردها برخاست، به استاد و شاگردهای پیرامونش نگاه کرد، و بعد مصممانه به طرف گلدان رفت و آن را روی زمین انداخت و شکست!

استاد گفت: تو نگهبان جدید مایی.

وقتی شاگرد به جای خودش برگشت، استاد بزرگ توضیح داد:
من خیلی واضح توضیح دادم، گفتم که مساله­ای پیش روی شما می گذارم. یک مساله، هر چه هم که زیبا و شگفت انگیز باشد، باید از پیش رو برداشته شود. مشکل، مشکل است. می­تواند یک گلدان سفالی بسیار کمیاب باشد. می­تواند عشق زیبایی باشد که دیگر برای ما معنایی ندارد. می­تواند راهی باشد که باید آنرا ترک کنیم، اما اصرار داریم به راهمان ادامه بدهیم، چون به ما آرامش می­بخشد. تنها یک راه برای از میان برداشتن مشکل وجود دارد، "حمله مستقیم به آن". در این لحظه نمی­توان دلسوزی کرد، نباید بگذاریم که جنبه های زیبا و شگفت انگیز تعارضی که پیش روی ماست، ما را وسوسه کند.

نوشته شده توسط سعید | چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 13:0  

چگونه با تو نسوزم...

Photo : Newmann

نگاه کردنش رو دوست دارم

بهم غرور میده

اینقدر خیرش می­شم تا نگاهم رو ذوب کنه

اینقدر که طلیعه­هاش از چشمام سر بره

اونوقت منم قدر دو، سه قطره می­شم بازتابش...

 
اي جويبار جاري زين سايه برگ مگريز، كاين گونه فرصت از كف، دادند بي‌شماران...

نوشته شده توسط سعید | یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 7:28  

تو که دستت به نوشتن آشناست... مرا دریاب... 

به زمان که نگاه میکنم، فکر میکنم زود گذشته

ولی وقتی خاطرات رو مرور میکنم، میبینم خیلی گذشته

حس میکنم اتفاقات خیلی بیشتر از ظرف این زمان بوده،

کمی هم می­ترسم،

فکر کن توی سال جدید این خونه چه چیزای دیگه­ای رو ثبت می­کنه،

خیلی قدِ خیر و شرش نیستم، ولی امیدوارم امسال شیرینیهاش بیشتر از تلخیاش باشه.

خوشحالم که هنوز این خونه هم کنار همسایه­هاش پابرجاست،

و خوشحالم که

دفتر هنوز باقیست...

 

مثله همیشه از همسایه­های عزیز و دوستای خوبم بخاطره حضور و همراهی­شون سپاسگذارم.

هنوز هم، مشتاقم که یه حضور، یه کلام ازتون کادو بگیرم...

نوشته شده توسط سعید | شنبه هفدهم مرداد 1388 ساعت 22:30  

واسه دير شدن بسه، خودتو به خواب نزن...

Photo : Serge Krouglikoff

 

تو بچگي هر شب قبل از خواب دنبال اين بودم که امروز چي ياد گرفتم، فقطم دنبال چيزاي خوب بودم. تو نوجووني به اين عادتم اينم اضافه شد که امروز اشتباهم کردم يا نه. کلا دو حالت بيشتر نبود، يا خوب بود يا بد...

اما به مرور که خير سرم بزرگتر شدم اين حالت از بين رفت، يا فکر نميکردم يا اينکه وسط فکر کردن بيخيالش ميشدم...

و حالا دريغ از کمي فراغ خاطر، مدام ذهنم مشغول، ولي ديگه خوب يا بد کم توش پيدا ميشه، اما تا دلت بخواد افکارم پر از اما و اگر... انقدر فکر پريشون از سرم ميگذره که ديگه افکارم بدل شده به کابوس. اما هنوز جاي شکرش باقيه که تو خواب راحتم، نميفهمم کي ميخوابم ولي وقتي خواب برم انگار که اصلا تو اين دنيا نبودم...

و هر روز صبح با پوست کلفتي تمام به امتداد اين زندگي قهوه اي قشنگ! چشمک ميزنم و ميرم ببينم امروز با خودم چه ميکنم...

 

تو کجایی خود من، کمکم کن بمونم، قصه بودنمو تا که هستم بخونم...

نوشته شده توسط سعید | چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 23:50