تبليغاتX
خانه من | My Home .: SRZ Personal Weblog :.

...

 

 

 

 

 

سکوت کن، سکوت کن، سکوت حرف آخره...

نوشته شده توسط سعید | شنبه بیست و یکم آذر 1388 ساعت 0:0  

انتظار تو، انتظار من... 

 

کسی می­گوید "آری"

به تولد من

به زندگیم

به بودنم

ضعفم

ناتوانیم

مرگم

کسی می­گوید "آری"

به من

به تو،

و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من

شنیدن پاسخ تو

خسته نمی­شود...

 

.: مارگوت بیکل، برگردان احمد شاملو :.

نوشته شده توسط سعید | دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ساعت 20:27  

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست، تیریست بی نشانه که از شصت می رود... 

Photo : Ryan Smith

این چند وقته مثله خوره­ها افتادم به مقاله خوندن تو زمینه نرم افزار. داشتم مقاله­ای در مورد الگوهای طراحی می­خوندم که توش نویسنده از کلی لطایف­الحیل برای توضیح این مقوله استفاده کرده بود. یه جا اشاره کرده بود به یکی از اصول اساسی RUP که می گه "اگر به مشکلات حمله نکنید، آنها به شما حمله خواهند کرد". در ادامه برای توضیح بیشتر داستانی از کتاب قصه­هایی برای پدران، فرزندان، نوه ها که گردآورندش پائولو کوئلیوست آورده بود، خیلی جالب و آموزنده بود، منم که همواره در پی خر مرده­ای می­گردم که ترتیب نعلشو بدم گفتم واستون پستش کنم دور هم حالی ببریم. داستان از این قرار که...

 

استاد بزرگ و نگهبان، مراقبت از یک صومعه را بین خود تقسیم کردند. چندی بعد نگهبان در گذشت و باید کس دیگری را جایگزین او می کردند. استاد بزرگ همه شاگردها را جمع کرد تا مشخص کند افتخار کار در کنار او، نصیب کدام یکی از آنها خواهد شد.

استاد بزرگ گفت: مساله­ای را مطرح می­کنم، کسی که اول این مساله را حل کند، نگهبان جدید معبد خواهد بود.

بعد نیمکتی در وسط تالار گذاشت. روی نیمکت، گلدان سفالی گرانبهایی گذاشت که گل سرخی در آن قرار داشت.

استاد گفت: مساله این است...

شاگردان حیران به گلدان نگاه کردند. به طرح های پیچیده و نادر روی سفال، به تازگی و زیبایی گل. منظور چه بود؟ چه کار باید می کردند؟ معما چه بود؟

پس از چند دقیقه، یکی از شاگردها برخاست، به استاد و شاگردهای پیرامونش نگاه کرد، و بعد مصممانه به طرف گلدان رفت و آن را روی زمین انداخت و شکست!

استاد گفت: تو نگهبان جدید مایی.

وقتی شاگرد به جای خودش برگشت، استاد بزرگ توضیح داد:
من خیلی واضح توضیح دادم، گفتم که مساله­ای پیش روی شما می گذارم. یک مساله، هر چه هم که زیبا و شگفت انگیز باشد، باید از پیش رو برداشته شود. مشکل، مشکل است. می­تواند یک گلدان سفالی بسیار کمیاب باشد. می­تواند عشق زیبایی باشد که دیگر برای ما معنایی ندارد. می­تواند راهی باشد که باید آنرا ترک کنیم، اما اصرار داریم به راهمان ادامه بدهیم، چون به ما آرامش می­بخشد. تنها یک راه برای از میان برداشتن مشکل وجود دارد، "حمله مستقیم به آن". در این لحظه نمی­توان دلسوزی کرد، نباید بگذاریم که جنبه های زیبا و شگفت انگیز تعارضی که پیش روی ماست، ما را وسوسه کند.

نوشته شده توسط سعید | چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 13:0  

چگونه با تو نسوزم...

Photo : Newmann

نگاه کردنش رو دوست دارم

بهم غرور میده

اینقدر خیرش می­شم تا نگاهم رو ذوب کنه

اینقدر که طلیعه­هاش از چشمام سر بره

اونوقت منم قدر دو، سه قطره می­شم بازتابش...

 
اي جويبار جاري زين سايه برگ مگريز، كاين گونه فرصت از كف، دادند بي‌شماران...

نوشته شده توسط سعید | یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 7:28