Photo : Ryan Smith
این چند وقته مثله خورهها افتادم به مقاله خوندن تو زمینه نرم افزار. داشتم مقالهای در مورد الگوهای طراحی میخوندم که توش نویسنده از کلی لطایفالحیل برای توضیح این مقوله استفاده کرده بود. یه جا اشاره کرده بود به یکی از اصول اساسی RUP که می گه "اگر به مشکلات حمله نکنید، آنها به شما حمله خواهند کرد". در ادامه برای توضیح بیشتر داستانی از کتاب قصههایی برای پدران، فرزندان، نوه ها که گردآورندش پائولو کوئلیوست آورده بود، خیلی جالب و آموزنده بود، منم که همواره در پی خر مردهای میگردم که ترتیب نعلشو بدم گفتم واستون پستش کنم دور هم حالی ببریم. داستان از این قرار که...
استاد بزرگ و نگهبان، مراقبت از یک صومعه را بین خود تقسیم کردند. چندی بعد نگهبان در گذشت و باید کس دیگری را جایگزین او می کردند. استاد بزرگ همه شاگردها را جمع کرد تا مشخص کند افتخار کار در کنار او، نصیب کدام یکی از آنها خواهد شد.
استاد بزرگ گفت: مسالهای را مطرح میکنم، کسی که اول این مساله را حل کند، نگهبان جدید معبد خواهد بود.
بعد نیمکتی در وسط تالار گذاشت. روی نیمکت، گلدان سفالی گرانبهایی گذاشت که گل سرخی در آن قرار داشت.
استاد گفت: مساله این است...
شاگردان حیران به گلدان نگاه کردند. به طرح های پیچیده و نادر روی سفال، به تازگی و زیبایی گل. منظور چه بود؟ چه کار باید می کردند؟ معما چه بود؟
پس از چند دقیقه، یکی از شاگردها برخاست، به استاد و شاگردهای پیرامونش نگاه کرد، و بعد مصممانه به طرف گلدان رفت و آن را روی زمین انداخت و شکست!
استاد گفت: تو نگهبان جدید مایی.
وقتی شاگرد به جای خودش برگشت، استاد بزرگ توضیح داد:
من خیلی واضح توضیح دادم، گفتم که مسالهای پیش روی شما می گذارم. یک مساله، هر چه هم که زیبا و شگفت انگیز باشد، باید از پیش رو برداشته شود. مشکل، مشکل است. میتواند یک گلدان سفالی بسیار کمیاب باشد. میتواند عشق زیبایی باشد که دیگر برای ما معنایی ندارد. میتواند راهی باشد که باید آنرا ترک کنیم، اما اصرار داریم به راهمان ادامه بدهیم، چون به ما آرامش میبخشد. تنها یک راه برای از میان برداشتن مشکل وجود دارد، "حمله مستقیم به آن". در این لحظه نمیتوان دلسوزی کرد، نباید بگذاریم که جنبه های زیبا و شگفت انگیز تعارضی که پیش روی ماست، ما را وسوسه کند.

Photo : Newmann
نگاه کردنش رو دوست دارم
بهم غرور میده
اینقدر خیرش میشم تا نگاهم رو ذوب کنه
اینقدر که طلیعههاش از چشمام سر بره
اونوقت منم قدر دو، سه قطره میشم بازتابش...
به زمان که نگاه میکنم، فکر میکنم زود گذشته
ولی وقتی خاطرات رو مرور میکنم، میبینم خیلی گذشته
حس میکنم اتفاقات خیلی بیشتر از ظرف این زمان بوده،
کمی هم میترسم،
فکر کن توی سال جدید این خونه چه چیزای دیگهای رو ثبت میکنه،
خیلی قدِ خیر و شرش نیستم، ولی امیدوارم امسال شیرینیهاش بیشتر از تلخیاش باشه.
خوشحالم که هنوز این خونه هم کنار همسایههاش پابرجاست،
و خوشحالم که
دفتر هنوز باقیست...
₪ مثله همیشه از همسایههای عزیز و دوستای خوبم بخاطره حضور و همراهیشون سپاسگذارم.
₪ هنوز هم، مشتاقم که یه حضور، یه کلام ازتون کادو بگیرم...

Photo : Serge Krouglikoff
تو بچگي هر شب قبل از خواب دنبال اين بودم که امروز چي ياد گرفتم، فقطم دنبال چيزاي خوب بودم. تو نوجووني به اين عادتم اينم اضافه شد که امروز اشتباهم کردم يا نه. کلا دو حالت بيشتر نبود، يا خوب بود يا بد...
اما به مرور که خير سرم بزرگتر شدم اين حالت از بين رفت، يا فکر نميکردم يا اينکه وسط فکر کردن بيخيالش ميشدم...
و حالا دريغ از کمي فراغ خاطر، مدام ذهنم مشغول، ولي ديگه خوب يا بد کم توش پيدا ميشه، اما تا دلت بخواد افکارم پر از اما و اگر... انقدر فکر پريشون از سرم ميگذره که ديگه افکارم بدل شده به کابوس. اما هنوز جاي شکرش باقيه که تو خواب راحتم، نميفهمم کي ميخوابم ولي وقتي خواب برم انگار که اصلا تو اين دنيا نبودم...
و هر روز صبح با پوست کلفتي تمام به امتداد اين زندگي قهوه اي قشنگ! چشمک ميزنم و ميرم ببينم امروز با خودم چه ميکنم...
₪ تو کجایی خود من، کمکم کن بمونم، قصه بودنمو تا که هستم بخونم...


